تبليغاتX
مشق عشق - حسرت به دل

♥♥♥♥♥ بنام یگانه عاشق ♥♥♥♥♥

عشق - مشق عشق - اشعار عاشقانه - ترانه عاشقانه

باورش برام سخته

دیگه داره برام عقده میشه

چرا ؟؟؟

چرا یادت رفت ؟

از روز تولد تو دو هفته هم نگذشته ،

حالا چی میشه که تولد من رو فراموش میکنی؟

مگه این تو نبودی که چند روز پیش گفتی : « چی میخوای برات هدیه بگیرم ؟»

توقع هدیه نداشتم ، تنها انتظار من شنیدن « تولدت مبارک » بود ، بعلاوه احتمالاً بوسه ای عاشقانه !

به خودم میگفتم اگه امسال تولد خودم فراموش کنم ، یکی هست که مطمئنم فراموش نمیکنه  و به یادمه .

 

برام مهم بود ، یه بهونه بود ، یه نشونه ، بهونه ی محبت ، و نشانه دوست داشتن.

دیروز صبح بهت سر زدم ، و در دل از خودم می پرسیدم : « یادته امروز تولدمه ؟ »

و به خودم جواب میدادم : مگه میشه یادت بره ...

عصر خونتون بودم ، رفتی کلاس کاراته.

به خودم گفتم : حتماً میخوای بذاری برای شب ، فکر کردم شاید نمیخوای صرفاً گفتن تولد باشه و میخوای هدیه بدی ولی موقعیتش نیست ...

 

رفتم خونه ، و منتظر ... تماس گرفتی و گفتی به فلان دلیل نمیتونی بیایی و بعد شب میایی ...

هنوز هم توی دلم بهت میگفتم که : ای شیطون ، « روز تولد » که « شب تولد » نمیشه ! اما اشکال نداره تو بعد شب بیا ...

گرسنه بودم ، اما اشتها نداشتم. دائم به ساعت نگاه میکردم که به 9 شب نزدیک میشد.

نمازم رو خوندم. چند تا تک زنگ زدم. مشغول خوردن شام شدم که اومدی.

ناخودآگاه توجهم به دستات بود که چیزی بنام هدیه دستت هست یا نه ؟

اما نه ؟ انگار دستات خالی بود و همزمان توی دل من هم خالی شد !

 

به خودم گفتم : یادت بندازم یا نه ؟ اما دیگه برای گفتن هم دیر شده بود.

هنوز روزنه امید داشتم : حتماً وقتی برگشتیم خونتون میخوای ...

حتی خودم هم شک کرده بودم ! نکنه امروز تولدم نیست ؟!

تقویم رو نگاه کردم. نه ، درست بود.

رفتیم خونه تون.

هر ثانیه امید من کم رنگ تر می شد ، و ساعت به «صفر نیمه شب» رسید.

دیگه مطمئن شدم که « یادت رفته که امروز ... » (که دیگه شده بود دیروز ! )

به عادت گاهی وقتات دراز کشیدی و خوابت رفت.

و من در حال نقاشی کردن دفتر یادگاری هامون بودم ، اما اینبار « اشکهای نقاشی » واقعی بود ، از چشم من به روی کاغذ ...

 

بیدارت کردم ، یه نگاه به ساعت انداختی ، و یه نگاه به چشمای منتظر من.

اما تو فقط در این فکر بودی که من زودتر برم خونه مون ...

بغضم سنگینم شکست ، قلبم هم همراش !

گفتی : رضا ، مگه بچه ای که گریه میکنی ؟! میدونی چند سالته ؟

همین که پرسیدی « چند سالته » ، سوالت رو به خودت پس دادم : « چند سالمه ؟ »

دوباره گفتی : چند سالته ؟

و من با شدت بیشتر و معنا داری گفتم : « چند سالمه » ؟

گفتی : 26  !!!

گفتم : مطمئنی ؟؟؟

میشد از نگات دید که جا خوردی و متوجه شدی که ...

گفتی : 27  ...

و انگار تو هم باور نکرده بودی که فراموش کردی ، چون گفتی : « فردا میشی 27  !! »

اما شاید سکوت و « آه » من بهت فهمونده باشه که فردا من 27 سال و یک روزه میشم !

دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود ، کمی سبک شدم ...

گفتم : برات پیامک گذاشتم (وقتی همه خواب بودند ! ) ... و خداحافظی کردم.

 

 

نمیدونم چطوری رسیدم خونه ، تک زنگ زدم که بگم رسیدم خونه.

SMS زدی که « عزیزم میدونم ازم دلخوری ولی تولدت رو از طرف من اگه قبول کنی تولدت (...) »

سانسورش نکردم ! تا همینجای پیامت اومده بود و بقیه اش شکسته شده بود (مثل قلب من)

حتی با پیامک هم نتونستی در « وقت اضافه » تبریک بگی . ( امان از دست خطوط مخابراتی )

هنوز هم نمیدونم بقیه پیامت چی بوده ... ده دقیقه بعد تماس گرفتی تا مطمئن بشی که خونه هستم.

کاش به جای نگرانی و دلواپسی ، کمی به محبت و عشق می افزودی !

انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که ...

نمیدونم چه حکمتیه که اینطوری میشه ؟

 

آخ که چقدر دلم گرفته.

چقدر دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم.

دلم میخواد توی بغلت ، نوازشم کنی ، تا تحمل سوز اشکهام راحت تر باشه.

 

از یازده ما پیش تا الان ، تلخی ها و ناراحتی های زیادی پشت سر گذاشتیم که « نمکش » بوده

با هم لحظات عاشقانه و به یاد موندنی ساختیم (هر چند کم)

 اما ،

شاید وقتش باشه که از این دنیا و عشقهاش دل بکنم

شاید « زمان آن رسیده باشه که دلها به یاد خدا خاشع گردند ... »

شاید بهتر باشه آزادت کنم تا پرواز کنی.

اگه برگشتی پیشم ، با هم ادامه بدیم ، وگرنه ...

دانلود "حسرت به دل"   (محسن یگانه)

+ خط خطی شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 12:0  توسط:  رضا & راض  |