♥♥♥♥♥ بنام یگانه عاشق ♥♥♥♥♥
|
|
|
|
|
یادمه که ... چند روز اول مشکل داشتم. اوایل برام سخت بود فوری تشخیص بدم ، برای همین با احتیاط رفتار میکردم. البته نحوه رفتار تو (لبخندی خاص ، سلام گرم و نگاهی مستقیم ... ) و مهمتر از همه یک حس و سیگنال خاص که از من به سویت جریان داشت و انعکاسش بهم کمک میکرد زود تشخیص بدم که خودتی. چند هفته که گذشت (به جز اندک مواردی که گیج می زدم) دیگه مشکلی نبود. در اینطور موارد فقط کسانی میتونند تشخیص فوری و دقیق بدهند که با اون شخص رفت و آمد دائم داشته و با رفتار و شخصیتش آگاهی داشته باشند (وگرنه در نظر گرفتن خال روی صورت و ... فایده ای نداره) و شناخت سطحی کافی نیست. (دلیل این حرف اینکه هنوز برخی اقوام و آشنایان شما دو تا رو از هم تشخیص نمیدن ! ) یه چیزی که تا الان بهت نگفتم :
یادم نمیره اون وقتها ، حتی قبل از آشنایی مون ، آخر کلامم رو با این جمله تموم میکردم : ... « خدایا ، راضی ام به رضایت ! » خدایا ! راضی ام از انتخابی که برام کردی. راضی ! بیشتر از این باید تلاش کنیم ، هر دو ، |
||
|
|
|
|
|
ادامه مطلب قبلی رو نوشتم. و پوزش از اینکه کمتر وقت و حوصله با هم پیش میاد برای سر زدن به کلبه های مجازیتون . خواستم بگم که دوستانی که « دست به دعاشون » خوبه برای شفای مادرم دعا کنند. التماس دعا. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدا را شکر مادرم بهتره . |
||
|
+
خط خطی شده در دوشنبه 1388/08/04ساعت 17:15 توسط: رضا & راض
|
||
|
|
|
|
|
دو اتفاق مهم در زندگی ام افتاده
یکی خوب اولی در مورد شغل هست. دومی در مورد ... (ادامه دارد) ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اولین باری که این ترانه رو شنیدم ، من بی تو هیچم ، تو باورم نکن ، خیسم ز گریه ، تنهاترم نکن
ناخودآگاه معشوقی بنام « الله » به ذهنم اومد میخواستم این ترانه رو در ایام ماه رمضان هدیه کنم به تشنگان محبّت یار ، اما وقت نشد. دانلود خاکسترم نکن |
||
|
|
|
|
|
قبل از آشنایی و عقد ، طبق همین خیالات بود که تو رو تنها خواننده ی (واقعی) وبلاگم می دونستم " راضی " ! برای همین از اینکه باعث شدم وبلاگم به جز رهگذران و یا اندک دوستان ، خواننده ی دیگه ای نداشته باشه ، ناراحتم. باز هم حرف همیشگی : آیا هنوز خوانندگانی هست ؟
|
||
|
|
|
|
|
خودم رو زدم به بیخیالی ، و توکل کردم به خدا ، ... و حالا که تب و تاب روز و شبهای ابتدایی زندگی پشت سر گذاشتیم ، یک جمله ، همه ی حرفهای الانم : ______________________________________ |
||
|
|
|
|
|
فقط چند روز مونده به جشن عروسی ، و دوباره این اختلافات احمقانه سر باز کرده . ایندفعه بد جوری دلم گرفته ، خدا کنه خیلی زود دلم با دلت آشتی کنه ، و احتمالاً آشتی اش خیلی شیرین بشه. (فعلاً که احساس دل مُردگی و افسردگی می کنم) دیشب تا 4 صبح بیدار بودم ! بعد از رفتن از پیش تو ، غمی بزرگ روی دلم سنگینی کرد چاره ای ندیدم جز پناه بردم به همدم همیشگی تنهایی ام ترسم از این بود که به درگاهش راهم نده ، اما هنوز درد دلهامو بهش نگفته بودم که احساس کردم منتظرم بوده حتی میگفتم : خدایا ، اگه این غم توی دلم باعث میشه به تو نزدیک بشم ، شکرت ! به یاد گذشته نیت کردم و قرآن رو باز کردم ، قربونش برم که هنوز هم (با وجود رو سیاهی ام) دقیق و واضح جوابم رو میده (سوره نساء آیات 27 تا 37) کمی آروم شدم. (به این دلیل که وجود مهربون و همیشه حاضرش رو حس کردم) چشمام از گریه سنگین شده بود. گوشهام رو با صدای دلنواز دعای کمیل نوازش دادم. قرآن رو توی بغلم گرفته بودم ، و بعدش کنار خودم گذاشتم. نمی دونم دقیقاً کی خوابم گرفت... فعلاً همین. الان وقت زیاد آوردم که دارم می نویسم. شاید دیگه تا مدتی وقت نوشتن نداشته باشم. اینها رو نوشتم که خاطره ای باشه از چنین روزها و شب هایی. روز و شبهایی که برای هر جفت آدمی از خاطره انگیزترین لحظه های زندگیشونه. خاطره هایی هم تلخ و هم شیرین ... وقتی پُست بعدی رو خط خطی میکنم ، احتمالاً کت و شلوار دامادی پوشیدم.
|
||
|
|
|
|
|
چه زود گذشت باورم نمیشه یکسال گذشته باشه از روزی (یعنی شبی) که «بله» گفتیم و پیوند ما بسته شد اما
در حاشیه : |
||
|
|
|
|
|
درج این مطالب در اینجا ناخواسته بوده در هر صورت اون مطالب (که در مورد ویژگی های و صفات طرفداران کاندیدهای انتخابات بود) حذف کردم. اگه کسی خواست دوباره اونا رو بخونه براش ارسال میکنم. چند نکته : ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
این اولین باری هست که "راض" کنارم نشسته و وبلاگ رو خط خطی می کنم. پیش از این هر وقت کدورتی پیش می اومد و بعدش آشتی می کردیم اینبار از شیرینی زیاد بعد آشتی معلوم میشه که تا چه حد ناراحت شده بودم. دوستم داری (دو خط خطی آخر از "راض" هست)
|
||
|
|
|
|
|
باورش برام سخته دیگه داره برام عقده میشه چرا ؟؟؟ چرا یادت رفت ؟ از روز تولد تو دو هفته هم نگذشته ، حالا چی میشه که تولد من رو فراموش میکنی؟ مگه این تو نبودی که چند روز پیش گفتی : « چی میخوای برات هدیه بگیرم ؟» توقع هدیه نداشتم ، تنها انتظار من شنیدن « تولدت مبارک » بود ، بعلاوه احتمالاً بوسه ای عاشقانه ! به خودم میگفتم اگه امسال تولد خودم فراموش کنم ، یکی هست که مطمئنم فراموش نمیکنه و به یادمه . برام مهم بود ، یه بهونه بود ، یه نشونه ، بهونه ی محبت ، و نشانه دوست داشتن. دیروز صبح بهت سر زدم ، و در دل از خودم می پرسیدم : « یادته امروز تولدمه ؟ » و به خودم جواب میدادم : مگه میشه یادت بره ... عصر خونتون بودم ، رفتی کلاس کاراته. به خودم گفتم : حتماً میخوای بذاری برای شب ، فکر کردم شاید نمیخوای صرفاً گفتن تولد باشه و میخوای هدیه بدی ولی موقعیتش نیست ... رفتم خونه ، و منتظر ... تماس گرفتی و گفتی به فلان دلیل نمیتونی بیایی و بعد شب میایی ... هنوز هم توی دلم بهت میگفتم که : ای شیطون ، « روز تولد » که « شب تولد » نمیشه ! اما اشکال نداره تو بعد شب بیا ... گرسنه بودم ، اما اشتها نداشتم. دائم به ساعت نگاه میکردم که به 9 شب نزدیک میشد. نمازم رو خوندم. چند تا تک زنگ زدم. مشغول خوردن شام شدم که اومدی. ناخودآگاه توجهم به دستات بود که چیزی بنام هدیه دستت هست یا نه ؟ اما نه ؟ انگار دستات خالی بود و همزمان توی دل من هم خالی شد ! به خودم گفتم : یادت بندازم یا نه ؟ اما دیگه برای گفتن هم دیر شده بود. هنوز روزنه امید داشتم : حتماً وقتی برگشتیم خونتون میخوای ... حتی خودم هم شک کرده بودم ! نکنه امروز تولدم نیست ؟! تقویم رو نگاه کردم. نه ، درست بود. رفتیم خونه تون. هر ثانیه امید من کم رنگ تر می شد ، و ساعت به «صفر نیمه شب» رسید. دیگه مطمئن شدم که « یادت رفته که امروز ... » (که دیگه شده بود دیروز ! ) به عادت گاهی وقتات دراز کشیدی و خوابت رفت. و من در حال نقاشی کردن دفتر یادگاری هامون بودم ، اما اینبار « اشکهای نقاشی » واقعی بود ، از چشم من به روی کاغذ ... بیدارت کردم ، یه نگاه به ساعت انداختی ، و یه نگاه به چشمای منتظر من. اما تو فقط در این فکر بودی که من زودتر برم خونه مون ... بغضم سنگینم شکست ، قلبم هم همراش ! گفتی : رضا ، مگه بچه ای که گریه میکنی ؟! میدونی چند سالته ؟ همین که پرسیدی « چند سالته » ، سوالت رو به خودت پس دادم : « چند سالمه ؟ » دوباره گفتی : چند سالته ؟ و من با شدت بیشتر و معنا داری گفتم : « چند سالمه » ؟ گفتی : 26 !!! گفتم : مطمئنی ؟؟؟ میشد از نگات دید که جا خوردی و متوجه شدی که ... گفتی : 27 ... و انگار تو هم باور نکرده بودی که فراموش کردی ، چون گفتی : « فردا میشی 27 !! » اما شاید سکوت و « آه » من بهت فهمونده باشه که فردا من 27 سال و یک روزه میشم ! دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود ، کمی سبک شدم ... گفتم : برات پیامک گذاشتم (وقتی همه خواب بودند ! ) ... و خداحافظی کردم.
نمیدونم چطوری رسیدم خونه ، تک زنگ زدم که بگم رسیدم خونه. SMS زدی که « عزیزم میدونم ازم دلخوری ولی تولدت رو از طرف من اگه قبول کنی تولدت (...) » سانسورش نکردم ! تا همینجای پیامت اومده بود و بقیه اش شکسته شده بود (مثل قلب من) حتی با پیامک هم نتونستی در « وقت اضافه » تبریک بگی . ( امان از دست خطوط مخابراتی ) هنوز هم نمیدونم بقیه پیامت چی بوده ... ده دقیقه بعد تماس گرفتی تا مطمئن بشی که خونه هستم. کاش به جای نگرانی و دلواپسی ، کمی به محبت و عشق می افزودی ! انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که ... نمیدونم چه حکمتیه که اینطوری میشه ؟ آخ که چقدر دلم گرفته. چقدر دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم. دلم میخواد توی بغلت ، نوازشم کنی ، تا تحمل سوز اشکهام راحت تر باشه. از یازده ما پیش تا الان ، تلخی ها و ناراحتی های زیادی پشت سر گذاشتیم که « نمکش » بوده با هم لحظات عاشقانه و به یاد موندنی ساختیم (هر چند کم) اما ، شاید وقتش باشه که از این دنیا و عشقهاش دل بکنم شاید « زمان آن رسیده باشه که دلها به یاد خدا خاشع گردند ... » شاید بهتر باشه آزادت کنم تا پرواز کنی. اگه برگشتی پیشم ، با هم ادامه بدیم ، وگرنه ... دانلود "حسرت به دل" (محسن یگانه) |
||
|
|
|
|
|
اینها رو زنده و مستقیم در اینجا نوشتم ! یادم نرفته بود که تولدمه ! هنوز که چیزی نگفتی اسم نامزد آوردم |
||
|
+
خط خطی شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت 12:0 توسط: رضا & راض
|
||
|
|
|
|
|
من ، کمی بیشتر از یک ماه دیگه 27 ساله میشم تو ، کمی کمتر از یک ماه دیگه 17 ساله میشی و کمی بیشتر از دو ماه دیگه ، اولین سالگرد پیوند مشترکمون. به یک سال اخیر فکر میکردم به فراز و نشیب هاش به ..... دیگه مثل اوایل دوستت ندارم ! اون احساسی که اوایل داشتم ، رنگ عوض کرده ... نیمه های اردیبهشت بود که از لای پنجره ی نیمه باز قلبم ، داخل شدی و قسمت این شد که به کلبه ی بهم ریخته و پریشان دلم قدم بذاری و دو ماه بعدش ، سرنوشت و اراده خدا ما را به هم پیوند داد و حالا ... احساس میکنم مثل اونوقت ها دوستت ندارم حس میکنم یه جور دیگه دوستت دارم ! شاید بیشتر ! شاید هم نه ! اما یه طور دیگه .....
یه حرفی توی دلمه که میخوام بگم : گر چه ابروهات به "کمان" شباهت نداره ، اما چشمات مثل دو بسته 100 تایی تیر ، قلبم رو نشانه گرفته تا فرار نکنم اوایل که شناخت کمتر بود ، علایق بیشتر ظاهری بود اما حالا میتونم بگم زندگی ام رو با چه کسی شریک شدم ... خوشحالم که یک سال بیشتر بزرگ شدی ! خوشحالم که داریم یاد میگیریم که ..... خـدایــا ! ما را یـاری کـن تا آنطور زندگی کنیم که تو راضی باشی و بر رضای تو باشد دانلود ترانه "من و تو" (یاحقی) |
||
|
|
|
|
|
استثنائاً حتماً بخونید ، و خوندنش رو به دیگران هم توصیه کنید ! و فریاد می زدم : خدااااااااااااااا میخوام برگردم بهم فرصت بده میخوام جبران کنم ... گریه می کردم ، اما اشکی نبود ! ... از کمی قبلترش بگم : شبهای تاسوعا و عاشورا بود. خاطرات سال گذشته در همین شبها در ذهن مرور میکردم. تا اینکه : ... با موتورسیکلت از جایی بر میگشتم. سر پیج چهار راه نیمچه تصادفی کردم و خسارت جزئی به موتورم وارد شد. چون فکر میکردم مقصر خودمم ، خسارت طرف مقابل رو متقبل شدم، اما انگار میخواستند سرم کلاه بذارند و بیشتر خسارت بگیرند ! و من نگران پلیسی بودم که اون نزدیکها بود ... دوباره به راه افتادم که ناگهان بلواری جلوم سبز شد و به سرعت و شدت با حاشیه بلوار برخورد کردم و خود و موتورم پرت شدیم به وسط بلوار . و موتورم در حالی که به سرعت به دور خود می چرخید به زیر خاکها فرو رفت. مردم جمع شده بودند. با دستهام خاکها رو کنار می زدم ، اما موتورم به زیر خاک رفته بود. مردمی که جمع شده بودند ، فقط تماشاگر بودند و کمک نمی کردند. برای لحظه ای احساس کردم دارم خودم رو زیر خاک جستجو میکنم و نه موتورم. بغل دستی ام گفت : تلاش بی جهت نکن ، تو مُردی ! دیگه فایده نداره... ! احساس کرده بودم که دیگران من رو نمی بینند ، و یهو باورم شد که من روح هستم ، و به دنبال جسم خاکی ام ، خاکهای زمین رو می کاویدم. وحشت تمام وجودم رو فرا گرفت ، به خاکهای که گود کرده بودم زل زدم ، کارنامه اعمالم از جلو چشمانم می گذشت : گناهان ، نمازهای قضا شده ، ... سر به آسمان کرده بودم و فریاد می زدم ، تا شاید خدا بهم رحم کنه و فرصت دوباره بده. اما هیچ کمک رسانی نبود. تنهای تنها بودم. وقت تمام شده بود ..... در اوج اضطراب و خواهش هایم ، روزنه ی امیدی پیدا شد : ظاهراً موقع پرت شدن جای دیگه ای افتاده بودم ... شاید هنوز زنده باشم ..... دیگه طاقت نیاوردم و از خواب پریدم ! یک نفس عمیق کشیدم تا از نفس زدنهام کم بشه. و لحظات مرگی که تجربه کرده بودم رو در ذهن مرور می کردم. ترس و وحشت خواب رو از چشمام ربود ، اونقدر که باعث شد بعد از مدتها نماز صبح سر وقت بخونم. (نمیدونم آفتاب زده بود یا نه) تأثیر این خواب اونقدر جدی بود که سه روز پشت سر هم نماز صبح بیدار می شدم. وقتی توی خیابون با موتور می رفتم ، هر لحظه فکر میکردم الان عزرائیل می پره جلوم ! ..... وقتی برای « راض» تعریف کردم ، واکنشی جز لب گزیدن یا حرفهایی از این دست نداشت. ...
کاش اینقدر به ظواهر دنیا دلبسته نباشیم. کاش از اون که همیشه مراقب ماست بترسیم. کاش جسم خاکی مان اینقدر به زمین نچسبیده باشه. کاش اونقدر خواب نباشیم که تلنگرها نتونه بیدارمون کنه. کاش به فکر روزی باشیم که نه التماس و نه گریه فایده نداره. کاش باور کنیم که خیلی دور نیست، هر لحظه ممکنه بیاد سراغمون. کاش قبل از اینکه مهلت تمام بشه ، کارنامه اعمالمون رو اصلاح کنیم ..... دانلود " امید بده " (یا حقی) |
||
|
|
|
|
|
از تعجب خشکم زده بود. بهت زده خیره شده بودم به روبرو. چند ثانیه گذشت تا باور کردم که این اتفاق افتاده. اونشب «راض» داشت شیشه های پنجره رو پاک میکرد. ... داشتم چند جمله ای شوخی میکردم. گفت : میری یا بریزم روت ؟ گفتم : جرأتش نداری ؟ هنوز حرفم تمام نشده بود که بطری اسپری شیشه شوی رو گرفت جلو صورتم و ... میتونستم قطرات آب و کف روی عینکم رو ببینم. اگه خواهرم اونجا نبود ، شاید نمیتونستم خودمو کنترل کنم و یه جوری جوابشو میدادم. از طرفی حضور خواهرم باعث شد بیشتر بهم بربخوره. رفتم سراغ شیر آب و صورتم رو گرفتم زیرش تا کف وارد چشمم نشه. خودش فهمیده بود که اشتباه کرده ، برای همین اومد طرفم تا مطمئن بشه چیزی نشده. کنارم رسید و چیزهایی میگفت که من از عصبانیت و ناراحتی نمیشنیدم و برای فرو کش کردن خشمم ، مشتم رو پر آب کردم و پاشیدم توی صورتش. داد زد : خیسم کردی. گفتم : این آبه ! خشک میشه. اما تو چی پاشیدی روی صورتم... ؟! و رفتم به اتاقم.
نشستم تا ناخن هامو کوتاه کنم . یه چیزی روی دلم سنگینی میکرد. دقایقی گذشت که اومد به اتاقم. وقتی ناراحت میشم خیلی زود میفهمه. که احتمالا یا باهوشه یا خیلی ظاهر و رفتار من تابلو میشه. میدونستم میخواد دلجویی کنه. اما با حرفهاش بیشتر عذابم میداد : - عمدی نبود !! یهو نمیدونم چی شد اینکارو کردم ... !!! خنده تلخی زدم. اما ناگهان ، دستش دور گردنم انداخت ، و منو بوسید. ... و رفت. { پی نوشت : سلام کردن ارزشمنده ، جواب دادنش هنر نیست ! یعنی اینکه شیرینی اون لحظه به خاطر شروع کنندگی و غافلگیری اش بود } تلخی پاشیدن مایع شیشه شوی از روی صورتم پاک شده ، ولی احساس میکنم هنوز جای بوسه اش روی صورتمه ... . { میخواستم دانلود ترانه بذارم ، یادم اومد دهه محرم هست. شاید شب دهم چند خطی برای نوشتن داشتم . التماس دعا } |
||
|
|
|
|
|
چه عجب بالاخره هم حوصله و هم وقت و هم حس و انگیزه نوشتن (بطور همزمان) پیدا شد !!! از اینکه به چشمای عزیزتون زحمت خوندن این چند خط رو میدید ، ممنونم. غرض از مزاحمت اینکه : بیش از 4 ماه از پیوند بین رضا و راض میگذره ، خدا را شکر که همه چی نسبتاً کمی تا قسمتی تقریباً شاید خوبه. اما یک مشکل اساسی اینکه ::: راض ، ابراز محبت رو (خصوصاً به زبان) بلد نیست یا به هر دلیل نمیتونه ! ::: لطفاً اگه میتونید برای حل این مسئله با یک یا چند خط راهنمایی کنید. برای درک بهتر شرایط ، چند نکته می نویسم : 1- گر چه فاصله سنی رضا و راض زیاده ( اگه چشماتون گرد نمیشه و دهنتون باز نمی مونه ، تفاوت از 10 سال کمتره ! ) اما این تفاوت سن ارتباط مستقیم به مشکل مطرح شده نداره. 2- رضا و راض اونقدر با هم صمیمی هستند که میتونند در رابطه با هر موضوعی با هم صحبت کنند. 3- رضا و راض همدیگه رو دوست دارند. رضا از ابراز محبت به طرق گوناگون دریغ نمیکنه ، اما راض فقط در شرایط احساسی خیلی خیلی خاص و فقط در « جواب » و با یادآوری و اصرار نیاز متقابل ، محبت خرج میکنه . 4- رضا مشکل ذکر شده رو با راض مطرح کرده ، اما جواب قانع کننده ای نشنیده ! مطمئناً ابراز محبت (به هر طریق ممکن) به اندازه وجود علاقه و عشق مهم و ضروری است. 5- به عنوان مثال هنوز اتفاق نیفتاده که راض قدرت گفتن « دوستت دارم » (بصورت مستقل و نه در جواب) و یا شروع نزدیک شدن (مثلاً گرفتن دست ، بوسیدن ، ... ) داشته باشه و همیشه رضا شروع کننده و راض پاسخ دهنده است !!! یا مثلاً موقع حرف زدن پشت تلفن ، مثل یک همکلاسی یا آشنا حرف میزنه ، انگار که یادش میره رضا نامزدش هست. 6- گذشت چهار ماه فرصت مناسبی بوده تا دیگه بهونه کم رویی و خجالت مطرح نشه ، شاید اصل مشکل بر میگرده به نوع شخصیت و دیدگاه ها یا غرور دخترانه . 7- این تفاوت احساسی بین رضا و راض تا جایی هست که گاهی راض ، رضا را به خاطر احساساتی بودنش سرزنش میکنه ، بخصوص وقتی که رضا دلش از این کم محبتی میگیره و حتی اشکش سرازیر میشه ... بطور خلاصه اینکه محبت راض در دلش هست و به ندرت به بیرون تراوش میکنه ! 8- علاوه بر صحبت رو در رو ، رضا چند تا کتاب در زمینه روانشناسی خانواده و زناشویی به راض داده که مطالعه کنه اما تأثیر عملی کم و کوتاه مدت داره. 9- رضا خیلی سعی کرده که راض رو متوجه کنه که چقدر این موضوع براش مهمه. هم بطور مستقیم و صحبت کردن و هم غیر مستقیم و با رفتار . 10- رضا فکر میکنه شاید از محبت بیش از حد هست که باعث میشه راض احساس نکنه که طرف مقابل هم متقابلاً نیاز داره تا تلاش کنه موانعی که باعث این مشکل شده برطرف کنه . یک ضرب المثل هست که میگه : اگه دنبال سایه رفتی ازت فرار میکنه ، اما اگه ازش فاصله گرفتی دنبالت میاد !
این چند خط هم برای دوستان کنجکاوی می نویسم که شاید تمایل داشته باشید بدونید که راض چقدر از ایده آل های ده گانه (که در مطلب « ملاکهای ازدواج» نوشته شده بود) دارا هست : 1- ایمان : ... در حد قابل قبول و خوب ، اما آرزو میکنم کاش از این بیشتر بود یا بشه . (در این مورد واقعا حریص هستم) 2- عقل : ... گر چه هنوز کامل نشده (!) اما خیلی بیشتر از سنش هست ، به مرور زمان بهتر میشه. 3- علم و هوش : ... معمولی ! اگه بتونه دیپلمش رو بگیره خیلی خوبه !! ولی از نظر هوش کم نداره ، مشکل نمرات و تحصیلش بر میگرده به نوع مطالعه و عدم تقویت حافظه ی دراز مدت . 4- عشق : ... ادعا میکنه ، اما مطمئنم هنوز نمیدونه یعنی چی ، چون از حرف تا عمل فاصله بسیار است. شاید وقتی دیگر !! 5- اخلاق : ... خوبه ! اما میتونه بهتر از این هم باشه. 6- شخصیت : ... این هم خوبه ، البته نه بصورت کامل و ایده آل . 7- زیبایی : ... خوشگله ، البته اینطور میگن !! به نظر خودم گاهی اونقدر جذاب و شیرینه که نمیتونم چشم ازش بردارم ، اما گاهی هم معمولی ! 8- سلامتی : ... بطور نسبی (آدم کاملاً سالم که پیدا نمیشه). از نظر جسمی بیشتر از سنش نشون میده. 9- موقعیت خانوادگی و اجتماعی : ... مناسب و هم شأن خانواده ی خودمون (به استثنای تحصیلات فرزندان خانواده ) 10- هنر : ... علاقمند به ترانه و موسقی . متأسفانه از شعر و ادبیات سر رشته نداره. ورزشکار هست (از نوع رزمی) . خانه داری هم بلده . و ... من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شب ها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی ! من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمی تر از غم ندیدم به اندازه ی غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم : تو را دوست دارم جهان یک دهان شد هم آواز با ما : تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم (قیصر امین پور) همونطور که قبلاً گفتم از کسی انتظار بازدید ندارم ، اما اگه خواستید یادگاری بنویسید لطفاً در رابطه با موضوع باشه. ممنون میشم راهنمایی ام کنید تا این مشکل ( که شاید تنها مشکل با اهمیت است ) حل بشه . هر وقت دلم شوق پریدن داشت و دستانم - بال پروازم- به دعا بالا رفت برای هر کس که دعامون میکنه ، می دعایم. ____________________________________________________ - ... کاش یاد بگیریم که بروز ندادن به موقع و بجای احساسات چقدر میتونه گرون تموم بشه ... } |
||
|
|
|
|
|
{ از هیچکس انتظار بازدید از وبلاگم ندارم و برعکس. اما هر از گاهی بنا بر وقت و حوصله به دوستان قدیمی سر می زنم } میخوام از تو بنویسم. از چشمات ، که شباهت زیادی به دل و احوالم داره ! چشم تو هم مثل دل من ، سایه ی سیاهی سیاهش میکنه و نور روشنایی ، براقش میسازه. شبها ، سیاهی چشمات بیشتر نگاهت رو میگیره - مثل وقتی که قلب من تیره میشه - و فقط هاله ای نازک و روشن اطرافش به نشونه "امید" باقی می مونه. و زمانی که نور خورشید به چشمات روشنایی و شفافیت میده ، انگار این دل منه که با نور "عشق" روشن و درخشان شده . سر از کار چشمات کسی در نیاورد ... (<<< دانلود ترانه ) برای تو می نویسم ، به امید روزی که هیچی رو از تو مخفی نکنم ، حتی این وبلاگ ! میخوام بهت بگم که شیرین تر از لبهات هم سراغ دارم : وقتی عاشقانه بوسه بر سجده گاه معبود میزنم ، وقتی اشک شوقی از دل تاریکم می جوشه ، وقتی با بیشتر ِ وجودم احساسش میکنم ... شاید این ماه مبارک کمکم کنه تا با حضور تو ، اون لحظه های هر چند اندک ولی شیرین بیشتر و عمیق تر از گذشته تکرار بشه و بتونم آدم بشم و بمونم ! به لبخند مهربانت می اندیشم ، به وقتی که از دیدنت سیر نمیشم. به گرمی دستات می اندیشم. و به وقتی که سرد میشه ! ، و تو میگی : دستات چه گرمه ! ، اما نمیدونی که اگه گاهی دستای من گرم به نظر میاد ، به خاطر سردی دستای توست.
در این مدت همه نوع حالات روحی رو تجربه کردیم : دوست داشتن (و شاید عشق) ، غم و شادی ، قهر و آشتی ، خنده و گریه ... از دوران مجردی یک رفیق داشتم که هنوز هم باهامه و هر از گاهی میاد سراغم. رفیق با وفای من ، "غم" ! هنوز هم گاهی دلم میگیره (کمی کمتر) و مهمتر از اون اینکه هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته (<<< دانلود ترانه ) حتی تو ! گاهی هم میفهمی اما به روی خودت نمیاری یا فقط زل میزنی و سرت رو تکون میدی و میگی: « چته ؟ » و اگه چشمام بباره ، با دستات پاکش میکنی ، لبهاتو گاز می گیری و میگی : « اِ اِ ... مرد که گریه نمیکنه ... » به اقتضای کم تجربگیت توی این مدت بعضی چیزها رو بهت یاد دادم یا خودت متوجه شدی ، کاش این هم یاد بگیری که اینطور وقتها ، جز آغوش گرم و نوازش دستات چیزی بیشتر نمیخوام. عکسهایی که ازت گرفتم رو مرور میکردم ، چقدر این عکس که بعد نماز گرفتم قشنگ در اومده ! چادر سفید خیلی بهت میاد. همه چی نسبتاً کمی تا قسمتی تقریباً شاید خوبه !!! فاصله سنی بینمون هر کسی رو به وحشت میندازه ، اما بزرگتر نشون دادن تو از سنت و کوچکتر بودن من از سنم (!) باعث کاهش این فاصله میشه. ( حداقل تا اینجاش که همدیگه رو درک کردیم ) و حالا ، به این فکر میکنم که چطور میتونم شکر نعمت بودن با تو رو بجا بیارم. کاش زودتر اومده بودی تا وقتی بهم می رسیدیم ، نفس بریده نبودم و بیشتر حس و حال حرکت داشتم. کاش بتونم به قولی که به خدا و خودم و تو دادم ، کاملاً عمل کنم. کاش کمکم کنی که از عشق تو نردبانی بسازم به سوی منبع بی نهایت عشق. سجاده ام کجاست ؟ می خواهم از همیشه ی این اضطراب بر خیزم این دل گرفتگی مدام شاید تا ثیر سایه ی من است که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام سجاده ام کجاست ؟ (سلمان هراتی ) وقتی نگاه پر امیدتون به آسمونه ، وقتی دستای پر از التماستون رو به بالاست ، وقتی زبان به تسبیح و دعا باز میکنید ، این بنده حقیر و محتاج رو هم کمی فراموش نکنید. خصوصاً در شبهای قدر ... التماس دعا. |
||
|
|
|
|
|
همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد ... نشستم ، تو هم کنارم. شلوغ بود. قلبم بیش از حد معمول ضربان داشت ، در ظاهر خونسرد ، اما درونم پر اضطراب ولی « آرام» ! ... سرم رو پایین انداختم ، ده ها جفت چشم و برخی به همراه چشمهای شیشه ای به ما زل زده بودند. هوا خیلی گرم بود ، دلم میخواست زودتر تموم بشه. ... عاقد شروع کرد : ... آیا وکلیم شما را به عقد ....... ؟ سوره « نساء » اومده بود ، « یا مقلب القلوب » زمزمه میکردم و به یاد سه چهار نفری افتادم که التماس دعا گفته بودند* از بالای سر میشنیدم که میگفتند : عروس رفته گل بچینه یا گلاب بیاره ... برای بار سوم ... جوابت آرامش بخش بود : « با توکل بر خدا » و با اجازه بزرگترها ، بله. و بعدش حلقه و ساعت و دستبند و عسل و ... چند روز گذشته ، به خودم میگم فعلاً « فقط دوستت دارم » و نه بیشتر. اما انگار هنوز چیزی نشده دل از دست دادم و ... به نسبت سن کم ، متعادل بودنت از لحاظ ظاهر و باطن باعث میشه یادم بره که چند سالته !! یا شاید من هنوز از « دنیای بچگی » ام فاصله نگرفتم و ... فکر نمیکردم به این زودی ، و در اولین خلوت تنهاییمون بتونم در کنارت سجده شکر به پیشگاه معبود بذارم. دستان گرمت نوید دهنده گرمای عشقی است که انتظارش میکشم. فقط چند روز گذشته ، ولی انگار عمریست این نگاه رو میشناسم و منتظرش بودم. هر چه بیشتر به چشمات نگاه میکنم ، بیشتر غرقش میشم ... این لبخند رو کجا دیدم ؟ شاید توی خواب ! شاید هم در نهانگاه ذهنم بوده و چیزی که از خدا خواسته بودم. چند تا نذر دارم : اول از همه اینکه باید اولین بوسه ، سجده گاه و پیشانی ات رو نوازش بده (ادا شد) 1+14 هزار صلوات هم به نیت چهارده معصوم + حضرت عباس (ع) و اگه خدا بخواد در آینده امام رضا (ع) ، بطلبه ... چقدر زود به مسافرت مشترک (هر چند کوتاه) رفتیم ! و ناگهان چادر سیاهت رو حجاب قرار دادیم تا هیچ نامحرمی شاهد بوسه هامون نباشه. اولش فکر میکردم این صمیمیت و این علاقه که نشون میدی بیشترش ظاهری و مصنوعیه ، اما خیلی زود متوجه شدم که من از جاده عقب موندم و تو با تمام سرعت ... جواب سوالت ( چی شد ؟ چی جوری شد ؟ اینطوری عاشقت شدم ؟ ... ) رو بلدم : پیوند دهنده این دو قلب ، مظهر و مبدا عشقه ... نمیدونم این « احساس » شعله ور تر از این میشه یا فرو کش میکنه ؟! { اگه وصل بشه به عشق بی نهایت الله ، بی نهایت و ابدی خواهد ماند ... } نمیدونم چه سرنوشتی در ربع قرن بعدی در انتظارمه ؟! { توکل واقعی بر خدا و اعتماد کامل به او و در کنارش سعی و تلاش ، همین ما را بس ... } هر چی بشه و هر اتفاقی بیفته ، خدایا ! دوستت دارم ، و راضی ام به رضایت. و الحمد الله ربّ العالمین.
* در یک یا چند خط چی میتونم بگم ؟!! فقط اینکه : از همه ممنونم ، بعضی ها بیشتر ! و خوشبختی و سعادت در دنیای و آخرت براتون آرزو میکنم. دانلود ترانه ملاقات (معین) |
||
|
|
|
|
|
خواستگاری برای پیوند جدید ! دستبند ، یک عدد ! دو عدد حلقه ی انگشتری ! و دو قلب منتظر !! شناخت زیاد نداریم ، اتاق بازجویی نم کشیده !!! مهریه را باید تعیین کنیم ، برق نداریم !! مخارج عقد را باید بدهیم ، پول مراسم جدا ! متولد اردی بهشت ماه ، 17 سالش نشده ! اسمش ر ____ خانواده اش خوب ، خودش خوشگل ! و شاید با ایمان !! خدایا ! « راضی ام به رضایت » به تو توکل میکنم ، به سویت توسل میجویم ، به تو اعتماد دارم. ... و دیگر هیچ !!!
دانلود ترانه "سلام اول (سلام آخر ! )" دانلود ترانه " وصال (جدایی ! ) " {احسان خواجه امیری} به مناسبت روز مادر : دانلود " میم مثل مادر " میلاد بهترین بانوی عالم بر همگی مبارک |
||
|
|
|
|
|
دوباره ماه « خرداد » آمد و « تو » نیامدی ! باز هم شمع های تنهایی ام را ، تنهایی فوت میکنم ، و همچنان چشمان انتظارم را به جاده ی سرنوشت خواهم دوخت ، و پنجره قلبم را نیمه باز خواهم گذاشت تا ..... اونقدر نیومدی که این یه ذره طبع نوشتن هم دارم از دست میدم ! انگشتام به کیبورد نمیره ، ذهن و دلم برای نوشتن یاری نمیکنه ...
امروز ..... خیال میکردم قبل از امروز همدیگه رو پیدا میکنیم و میتونم ازت بشنوم : تولدت مبارک ! نمیدونم چه حکمتی داره که تا حالا در عمرم از کسی در روز تولدم نشنیدم که بگه تولدت مبارک. شاید به احترام تو ... شاید دیگران هم خواستند که اولین نفر « تو » باشی !! شاید هم گواهی باشه بر عمق تنهایی ام ..... گرچه امسال یک دوست خوب با لحظه های تنهایی ام همراه بود تا گاه گاهی فراموش کنم که حداقل 819936000 ثانیه ی از عمرم رو بدون تو سپری کردم ، اما حتی او هم فراموش کرد ! اگه بخوام بدبین باشم میگم لابد "دوست" نبوده و محبتی هم جاری نبوده که "بهونه" ی به این مهمی رو فراموش کرده ! و حالت دیگه اینکه او خودش به اندازه کافی فکرش مشغول مسائل زندگیش هست و ... مهم نیست ! ( لابد ) در هر صورت به خاطر کمکهایی که به من کرد خیلی ازش ممنونم. (( یک خط برای eq lady ! : باز هم خوبه یکی یادش مونده تا حداقل مجازی تبریک بگه ، جوابت رو همونجا بعدا زیر نظرت مینویسم )) چرا روز تولد من به جای شادی و خوشحالی ..... (نقطه چین ها رو با عبارات مناسب کامل کنید) { گاهی با یک اتفاق ساده ، تمام غصه های گذشته و حال و آینده میاد سراغم } کاش این دردها و غمها و این زخمهای تنهایی در آستانه 26 سالگی ام تازه نشده بود ..... با « تو » هستم ، دیگه تحمل ندارم. نفس های آخرمه ، زودتر بیا ..... * خاطرات روز شمار انتخاب همسر احتمالی آینده ام رو در لینک زیر نوشتم. (چند روز دیگه حذف میشه) |
||
|
|
|
|
|
برای نوشتن حرفها دارم هم از خودم و هم از کسی که قراره همراه و همدمم بشه. حرفها اونقدر زیاد هست که بهتره فعلاً بدون شرح باشه ، با شعر و تصویر : حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟
پرانتز باز – فعلاً ازم نخواهید که درباره اش بنویسم ، چون هنوز چیزی قطعی نیست – پرانتز بسته دوباره پرانتز باز - لازم دیدم در اینجا از یک نفر که خودش میدونه ، صمیمانه تشکر کنم - پرانتز دوم بسته واسه خالی نموندن صفحه ، چند خط درد دل با معبود : خدایا ! ای شنونده ترین و ای بیننده ترین ، ای داناترین و ای قدرتمند ترین ، ای خدای یکـتا و بی نیـاز ، منم! بنده سرتا پا نیازت یا ارحم الراحمین ! منو ببخش ! منو ببخش اگه فقط موقع نیازم ازت یـاد میـکنم منو ببخش اگه چیزی ازت خواستم که لایق نبودم منو ببخش اگه حضور و وجودت رو به یقین نشناختم منو ببخش اگه توبه شکستم و به وقتش حیا نداشتم منو ببخش اگه نمیتونم حکمت بعضی چیزا رو درک کنم منو ببخش اگه در برابر رنجها و سختیها کم طاقت شدم منو ببخش اگه در ذهن ناچیز من نمیگنجی تا درکت کنم منو ببخش اگه اونطور که تو میخوای بندگی و زندگی نکردم منو ببخش اگه گلایه هام زیادتر شده و شکر نعمتهات کم منو ببخش اگه ادعاهام زیاده خیلی کمتر از عمل کردنم منو ببخش اگه دنیا و آخرتم رو یکجا خراب و نابود کردم منو ببخش اگه پای رفتن بسته و شکسته بال پروازم منو ببخش اگه این روزا دیر به دیر دلتنگت میشم منو ببخش اگه به خاطر خودم دوستت داشتم منو ببخش اگه به رضایـت راضـی نبودم منو ببخش اگه ... اگه عاشق نمیشم آخه تو رو به این بزرگی و بزرگواری، چطور در دل کوچکم جا بدم ؟! خدایا ! برای خانواده، دوستان و آشنایان، و هر کسی که برام دعا میکنه، و هر انسانی که قلبش با عشق تو میزنه سلامتی جسم و روح ، سعادت و خوشبختی در دنیا و آخرت ، عاقبت بخیری و آرامش خواستارم. خدایا ! کمکم کن تا قبل از اینکه عزرائیل بگه "وقت تمام" ، آدم بشم ! یاریم ده که درست انتخاب کنم تا در مسیر دوست داشتنت یار و همراهم باشه . خدایا ! یاری کن دوستت داشته باشیم و به اندازه چشم برهم زدنی تنهامون نذار. آمین. { التماس دعا } نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم / نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم ... ....قربونت برم خدا ، چقدر غریبی رو زمین .... دانلود ترانه "وایسا دنیا ... " (800 کیلو بایت) |
||
|
|
|
|
|
در مسیر زندگی « انتخاب » های زیادی انجام میدیم ، یکیش همین انتخابات اخیر و مُهرهایی که در صفحه ماقبل آخر شناسنامه به یادگار میمونه. اما انتخاب اصلی و مهمترین انتخاب زندگی در صفحه وسط شناسنامه ثبت میشه ، جایی که نوشته : مشخصات همسر ... از خوانندگان عزیز ( چه دوستان قدیمی و چه رهگذران ) خواهش میکنم در این بحث شرکت کرده و دیدگاه و نظر خود را درباره موضوع « ملاکهای همسریابی » به یادگار بنویسند : ملاک های همسر ایده آل از نظر من : 1- ایمان : یعنی اعتقادات ، معنویات. مقصود از ایمان ، ادعای مسلمان بودن یا تنها اعتقاد داشتن به خدا نیست ، لازمه اعتقاد عمل و اطاعت و انعکاس ایمان در عمل و رفتار و گفتار در حد توان است. 2- عقل : بلوغ ذهنی و فکری. فرد از نظر فکری برای ازدواج آماده شده باشد و فهمیده باشد که از این به بعد فقط متعلق به خود نیست. بلکه باید تمام وجود و دنیا و حتی آخرت خود را با کس دیگر شریک شود. عاقل کسی است که در برابر مسائل منطقی عمل کند. 3- علم و هوش : یعنی معلومات و دانسته های گذشته و آنچه را که باید از این به بعد بداند ، شامل تمام گستره علوم از اعتقادی ، اجتماعی ، سیاسی ، طبیعی ، انسانی ، اقتصادی و ... و البته علم همسرداری و آگاهی به عوامل استحکام پیوند زندگی. همچنین دارا بودن هوش و استعداد که معمولاً ذاتی ( و گاهی پرورشی) است. توانایی درک و اصطلاحاً داشتن گیرنده قوی از خصوصیات یک فرد باهوش است. 4- عشق : گر چه معنی دقیقی از این کلمه ندارم (!) اما شاید بتوان گفت مجموع همه خوبیها ( از جمله چیزهایی که اینجا نوشتم) در معنی عام به علاقه شدید و یا دوست داشتن یا یک محبت خالص و وسیع و عمیق معنی می شود. و یا به دید من ، بیرون آمدن از خود خواهی و رفتن به سوی دیگر خواهی و ... منتظرم تا معنی عشق را دقیقاً و عمیقاً بفهم. 5- اخلاق : که همان صفات حسنه مانند مهربانی ، فداکاری ، صداقت ، قناعت ، امانت ، احترام و ... 6- شخصیت : شخصیت درونی هر فرد که جزء ذات او و گاهاً تابع وراثت یا محیط خانوادگی و اطراف قرار دارد. مانند روحیه لطیف و آرام ، شاد ، گرایش به معنویات ، متفکر ، سلیقه ها و علاقمندیها ..... 7- زیبایی : که البته خود دو نوع است. یکی درونی و باطنی که شامل موارد بالا است و یکی بیرونی و ظاهری. هر کسی تعریفی از زیبایی ظاهر دارد. همین که به نگاه من زیبا باشد از نظر من زیباست. 8- سلامتی : هم جسم و هم روح 9- موقعیت خانوادگی و اجتماعی : از لحاظ فرهنگی و طبقه اجتماعی ... همچنین خصوصیات تمام افراد خانواده بخصوص والدین در حد متعادل. 10- هنر : از هنر خانه داری و ... تا شعر و موسقی و ... و .....
نکته 2 : بیشتر موارد بالا در هم ادغام و مربوط به هم است و به سختی میشه یک مورد رو از دیگری جدا کرد یا جزئی از همدیگه ندانست. نکته 3 : گر چه اینها که نوشتم ایده آل های من بود و عملاً جمع شدن تمام این صفات به صورت کامل در یک فرد ممکن نیست ، اما وجود برخی این صفات به صورت حداقل لازمه یک انسان متعادل است. توضیحات بیشتر : خیلی فکر کردم تا بفهمم چی میخوام. شما هم فکر کنید و خوشحال میشم در نظرات بنویسید. آگاهی از ملاکهای مورد نظر خود ، دو تا مزیّت داره : 1- اگه هر کس طبق ملاکهاش عمل کنه، درست انتخاب میکنه و دل به هر کسی نمیده و عاشق هر کسی نمیشه. { یعنی عقلش کنترلش میکنه و نه احساسش } 2- اگه روزی فهمید که ملاکهاش در طرف وجود نداره ( مثلاً خیانت یا عدم صداقت و ... ) عقل بر احساسات غلبه کرده و راحت با موضوع کنار میاد و بیجهت ذهن و دل و زمان و روح و جسمش رو به پای طرف مقابل تلف نمیکنه (چون طبق ملاکهای در نظر گرفته شده دیگه لیاقت نداره) { مقصود به طور نسبی و در زمان آشنایی و قبل از تعهد و ازدواج هست ، وگرنه هیچ انسانی کامل نیست ... } برخی ملاکهایی که نوشتم غیر قابل تخفیف است ، مثلاً « ایمان » . گاهی این صفت اونقدر برام مهم میشه که نمیتوم قبول کنم که همسرم ایمانش از خودم کمتر باشه. شاید درصد زیادی از انگیزه ی ازدواج برای من ، حفظ و افزایش ایمانم از طریق یک معشوق که خود عاشق خداست باشه. ( دلایل دیگه ی ازدواج شامل نیازهای روحی و جسمی ) مگه فردی با ایمان واقعی میتونه مهربون نباشه ؟! یا صداقت نداشته باشه یا بد اخلاق باشه یا .... ؟ ترجیح میدم سن همسرم بین 17 و حداکثر 22 باشه ( از خودم حداقل دو سه سال کوچکتر) . متأسفانه در اطراف ما بیشتر دخترها (مخصوصاً اگه به ظاهر زیبا باشه یا پدر پولدار داشته باشه ! ) در سنین کم ازدواج (یا عقد) می کنند چون با انبوه خواستگاران مواجه شده و یا به ازدواجهای فامیلی رضایت میدن (الان تقریباً وضعیت بهتر شده اما مثلاً هنوز دختر در راهنمایی درس میخونه ولی عقدش می کنند ! ازدواجهای فامیلی هم هنوز کمی رواج داره ، چیزی که من خوشم نمیاد. ) سطح تحصیلاتش حداقل دیپلم و حداکثر تا کارشناسی ( یعنی در حد خودم ) مخالف سر کار رفتن زنها نیستم ، اما ترجیح میدم شغل بیرون خونه نداشته باشه یا اگه داره سنگین و تمام وقت نباشه. به عشق بعد ازدواج بیشتر بهاء میدم و احساسات قبل از ازدواج لازم ولی ناکافی میدونم. از عشقهای لحظه ای و یا با یک نگاه بدم میاد. عشق واقعی در طول زمان و با آگاهی و شناخت بدست میاد. از نظر من دو عامل در عشق خیلی مهمه : یکی اینکه بی انتهاء باشه و در مسیر عشق خدا قرار بگیره ، دوم اینکه همه جانبه و تا جایی که ممکنه خالی از خودخواهی ( برای خود خواستن ) باشه. از لحاظ مادی دختر پولدار دردسره ! (البته استثناء هم هست) ترجیح میدم در حد متوسط باشه. داشتن خانواده با فرهنگ و خوش اخلاق و فهیم ، زندگی رو شیرین تر میکنه. برخی آدمها صفاتی دارند که غیر قابل تحمل میشه ، مثلاً وسواسی یا خرافاتی و امثال این. امیدوارم از این گروه آدمها نباشه. محبت و احترام باید دو طرفه باشه. تطابق تفکرات و چهارچوب ذهنی (در همه زمینه ها) و درک متقابل ، تفاهم رو بوجود میاره. دو جنس مقابل کامل کننده ی همدیگه هستند و کوتاهی یکی باعث میشه دیگری به کمال نرسه. دو طرف باید به معنای واقعی تکیه گاه و همراه و همدل همدیگه باشند تا عیبهای همدیگر رو پوشیده یا رفع کرده و خوبیها را تقویت کنند. علاوه بر باطن ، ظاهرش هم طوری باشه که حتی یک لحظه هم نگاهم به کس دیگه ای نیفته. نمیخوام مثل بعضی که عقده ی زیبایی دارند تصاویر فلان هنر پیشه ایرانی و آمریکایی و هندی به در و دیوار بزنم یا حافظه کامپیوترم رو با اینها پر کنم ( یا مثل بعضی که یک زن در خانه و صد تای دیگه در بیرون دارند ! ) حداقل در حد خودم باشه ، که وقتی نگاش میکنم احساس رضایت کنم. به این هم معتقدم که « آنکه دوستش داریم ، زییاست » ..... نمیدونم دیگران به چی میگن زیبایی ، میتونم تمام خصوصیات چهره و ظاهری از کسی که در ذهن دارم بگم ( مثلاً نه چاق و نه لاغر ، نه کوتاه نه بلند ، چشمش این رنگ و صورتش اینطور ! و ... ) ، اما همین که « دوست داشتنی » ( نه لزوماً خیلی زیبا) باشه برای من کافیه. کمی زیبایی ذاتی ( چیزی که خدا آفریده ) بهتر میدونم از زیبایی های مصنوعی یا چیزهایی که امروزه صرفاً جلب توجه میکنه اما اصلاً زیبایی تولید نمیکنه. اگه همسرم چادر می پوشه (که اینطور دلم میخواد) با میل و رغبت خودش و از روی اعتقادات و ارزشی که برای وجود خودش قائل هست باشه و نه به خاطر محیط اجتماع یا خانواده . گرایش به معنویات اونقدر باشه که نمازها عمداً ترک نشه و کشش به سوی دعا و قرآن داشته باشه. شاید برای یک نفر عشق و شخصیت مهمترین چیز باشه و برای دیگری ظاهر و مادیات. ولی برای من همه چیزهایی که گفتم مهمه. وقتی از خودم می پرسم آیا حاضر هستم به خاطر یکی از ملاکهای بالا ، از ملاک دیگر صرف نظر کنم ، پاسخ من اینه : شاید بتوان صفتی مانند علم را تا حدی نادیده گرفت ولی نمیتونم از ایمان و عشق و حتی زیبایی صرف نظر کنم. و این رو هم مطمئن هستم که زیبایی بدون ایمان را نخواهم پذیرفت. هرگز ! ( تأکید میکنم که مورد پسند بودن ظاهر طرفین در ازدواج لازمه، ولی کافی نیست. حتی ممکنه لازم هم نباشه! ) علاوه بر ملاکها ، شرایط حاشیه ای مثل فاصله مکانی هم باید در نظر گرفت. نمیخوام با دور بودن ، دوران شیرین نامزدی تلخ بشه یا مشکلات دیگه بوجود بیاد. ملاکهای من سختگیرانه نیست ، اینها ایده آل من بود. وقتی باور کنیم که دنیای دیگه ای هم وجود داره ( دنیایی بهتر و بی انتها ) اونوقت طالب عشقی بی انتها هم خواهیم شد تا نه فقط در این دنیا ، بلکه در آخرت هم همراه و همسفر باشه.
اگه میشد الان یکی یکی اسمتون رو می آوردم تا بدونید لحظه تحویل سال به یاد همتون هستم
حال روح و جسم و دنیا و آخرتمان را در سال جدید به بهترین حالات مبدّل فرماید و یاری کنه تا به آرزوها و نیمه گمشده ی خودمون برسیم. آمین. نوروز 87 مبارک و سفره هفت سین زندگیتان پر از سلامتی و سعادت و سرسبزی و سرور و سادگی و سفیدی و سربلندی التماس دعا.عیدتان مبارکـــــ |
||
|
|
|
|
|
دیشب خواب دیدم ... ( از صبح تا حالا تردید دارم که وبلاگ جای نوشتنش هست یا نه ؟ شاید اگه کسی در این حد داشتم (واقعی) که باهاش از حرفهای دلم بگم ، اینجا نمی آوردمش... ) جمعیت زیادی جمع بودند. در ذهنم این بود که امام خمینی (ره) اومده ... ازدحام مردم به حدی بود که نمیشد برم جلوتر. مدتی گذشت که دیدم خلوت شد. جلوتر رفتم. فهمیدم امام و گروهی به نماز جماعت ایستاده اند. عجیب بود آنهمه جمعیت کجا رفته که فقط تعداد کمی در صف نماز جماعت بودند ؟!! به آشنای بغل دستی ام گفتم : فرصت خوبیه بریم جلو و آقا رو ببینیم. اما گفتیم نه ، زشته که وسط نماز جماعت و ... رفتم وضو گرفتم و شاید نماز خوندم ( یادم نیست ! ). جمعیت دوباره جمع و منتظر شد. یکی گفت : بشینم که خسته شدیم. بغل دستی اش گفت : نه ، بی احترامی به آقا میشه ! سر و صدا از جمعیت جلوتر برخواست. معلوم شد امام داره میاد. سریع خودم رو به جلو تر رسوندم. از بین جمعیت تونلی باز کردند تا امام بتونه از وسط جمعیت بگذره. از شانس ، من هم در مسیر بودم. از دور دیدم که داره میاد و جمعیت راه باز کرده و ابراز احساسات می کنند. نزدیک که اومد دیدمش ، (شبیه امام خمینی نبود) صورت لاغر و نورانی داشت. آنقدر جذاب بود که نفس حبس کرده و محو تماشایش شدم. لبخند مهربانش آرام بخش هر دردی بود. همونطور که در حال جلو اومدن بود با دستانش تشنگان را تبرک میداد و جلو می اومد ، تا به من رسید. همین که دستش به من خورد ، انگار چیزی وارد روح و جسمم شد و مرا سرشار از آن حس خوب کرد..... از کنارم گذشت و من ایستاده بودم و رفتنش را با نگاهم بدرقه می کردم ... فکرهای آنچنانی به سرتون نزنه ، گروه خونی من به این چیزا نمیخوره ، (خودم بهتر از هر کسی از پرونده اعمالم خبر دارم ) اما ای کاش ، ای کاش خواب نبود. دانلود " انا مظلوم حسین " (با صدای حاج نزار القطری ) |
||
|
+
خط خطی شده در پنجشنبه 1386/12/09ساعت 15:15 توسط: رضا & راض
|
||
|
|
|
|
|
واژه واژه مدتی نیستم. میخوام از گم شدن پیدا بشم. میخوام خودمو در تنهایی ، تنها بذارم. از طرفی با مشغله های کاری درگیر هستم ، و از طرف دیگه کم کم باید خودمو برای آینده آماده کنم. تا مدت زیادی اگه اینترنت بیام در حد چک کردن و سر زدن لحظه ای و احتمالاً مطلبی با عنوان « ملاکهای ازدواج » تا قبل از عید بنویسم. اگه دقت کرده باشید مطالب گذشته ی وبلاگم ، هر جا درباره کسی حرف زده بودم با کشیدن خط تیره روی اون باطلش کردم. نه به این معنی که فراموش کردم، از نظر من « محبت » تمام ناشدنی است. پس تکلیف عشق چی میشه ؟ وقتی آینده ای که منتظرش هستم از راه برسه ، اگه واقعاً لیاقت عشق رو داشته باشه ، قلبم رو به وسعت عشق پهنا میده و محبتهای حاشیه ای مانند قطره ای در آبهای خروشان رودخانه حل میشه. امیدوارم این عشقی که منتظرش هستم ، من رو به اقیانوس بی انتهای عشق خدا برسونه. آمین. ..... و حالا ، در این تنهایی مداوم و عمیق و وسیع من مانده ام و مجمع الجزایر درد که در روح و جسمم شناور است ... اربعین حسینی فرصت خوبیه برای تولد دوباره روحم ، نمیدونم تا چه اندازه بتونم حرفم رو عملی کنم. اگه بالی برای پرواز مونده باشه، میخوام ... . در هر صورت ، حلالم کنید. در پناه حضرت عشق ،
دانلود ترانه پر پرواز (شادمهر عقیلی) |
||
|
|
|
|
|
در « شب دهم » اگه حس نوشتن باشه و دست به کیبود (دست به قلم سابق) بشم ،
پرانتز باز : کاش همیشه اینقدر حالم خوب باشه ، کاش همیشه رحمت بی انتهاش شامل حالم بشه ، مستم از جام تهی حیرانی ... باده نوشیده شده پنهانی
حسّ نوشتن نیست (یعنی ازم گرفته شد ...) امیدوارم از این ایّام به بهترین نحو استفاده کرده باشیم. یادمان نرود که قیام عاشورا برای بپا داشتن امر به معروف و نهی از منکر بود. کاش به درسهای عاشورا عمل کنیم. معنای واقعی عشق را در یوم عاشورا و ارض کربلا جستجو کنیم و همه روزها و مکانها را عاشورا و کربلا ببینیم. کاش این اشکهایی که در سوگش جاری می شود ، فقط قطره های آب شور نباشد ، کاش اگر مهدی موعود (عج) با ظهورش قیامی عاشورایی برپا کند ، حرف آخر : دانلود تیتراژ شب دهم (علیرضا قربانی ) دانلود کربلا (خواننده : محسن یگانه ) دانلود سپه سالار {بعد محرم گوش کنید!} دانلود ماه قبیله (خواننده : مهراج محمدی ) دانلود سجاده عشق دانلود مولای عشق (خواننده : علیرضا عصار ) |
||